دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۸

 


من هنوز زنده ام !


 

 

 

...

...

اگر قرار باشد دوباره در آن وبلاگی که مدتهاست آپدیتش نکردی، بنویسی

با عقاید و باورها و حتی ادبیات جدید ..

فکر می کنی چه اتفاقی می افتد؟!؟

...

...

هیچ !

فقط دعا می کنی

کاش کسی تو را نمی شناخت

...

...

شاید دوباره اینجا هم نوشتم

شاید

!

.

.

.

.

 

 

Hesita


 


 

 

پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧

 


بعضی دوستا...


 

 

 

بعضی دوستا هستن

که فکر می کنی تو تمام مراحل زندگی همراهتن

اون جاهایی که دوست داری

صمیمی ترین دوستات باشن

مثل مهمونیات

عروسیت

شادیت

یا حتی غمت

...

...

بعضی دوستا هستن

که وقتی می بینیشون احساس می کنی

که چقدر به هم نزدیکین

چقدر می شه روی هم حساب کنین

چقدر ارزش داره دوستیتون

...

...

اما بعضی از همین دوستا هستن

که فقط وقتی حالشون بده یادت میفتن

وقتی که ناراحتن یا مشکل و غصه دارن

...

...

بعضی دوستا هستن

که حتی اگه به زبون هم بهشون چیزی و بگی

اصلا حرف و خواسته ی تو براشون مهم نیست

...

...

بعضی دوستا هستن

که حتی وقتی می بیننت

خیلی محکم بغلت می کنن و ابراز دلتنگی می کنن

اما دوستای دیگه یی دارن

که کمتر دلشون برای اونا تنگ میشه

چون بیشتر اوقات خوبشون و با اونا می گذرونن

و تو دیگه برات اصلا مهم نیست

...

...

بعضی دوستا هستن

که خیلی ابراز صمیمیت می کنن

از صمیم قلب!

اما در عمل می بینی که با خیلیا صمیمی تر از تو هستن

...

...

بعضی دوستا هستن

که همه ی اینایی که گفتم هستن

اما بازم توقع دارن که تو باهاشون مثل قبل باشی

و تو نمی تونی

حس می کنی که دیگه نمی تونی

...

...

بعضی دوستا هستن

که شاید باهاشون تو نت آشنا شده باشی

یا نمی دونم

هرجای دیگه

اما تو حتی خیلی وقته

تو لیست دوستای وبلاگیشونم نیستی

و البته دیگه حتی اینم برات مهم نیست

که یادت باشن یا نباشن

یا حالت و بپرسن یا نه

...

...

اما من این پست و برای اونا نوشتم که بگم

دیگه اینجا کمتر می نویسم و شاید اصلا دیگه ننویسم

تا اونا وقتشون تلف نشه بیان سر بزنن به وبلاگم*

و جای دیگه می نویسم که ناشناس تر باشم

و دوستای دیگه یی بیان

که شاید دیگه باهاشون صمیمی نشم

...

...

بعضی دوستا هستن

که میان تو زندگیمون

خواسته یا ناخواسته

حتی مدت زیادی با بعضیاشون دوستی

اما بعد حس می کنی

و حتی به وضوح می بینی

که بود و نبودشون

تاثیری نداره تو زندگیت

و حسای خوب و بدت

...

...

همیشه بعضی آدما هستن

نمیشه کاریش کرد

...

...

همین

* راستی یادم رفت این نکته رو بگم که همین دوستا معمولا زحمت خوندن وبلاگم و هم به خودشون نمی دن یا اصلا براشون مهم نیست که توش من چی نوشتم....اما خب این پست و نوشتم که احیانا اگه اتفاقی اومدن و سر زدن دیگه خیالشون راحت باشه که اینجا آپدیت نخواهد شد...حداقل دیگه اونا جزو دوستای من حساب نمی شن...از همه ی دوستایی که زحمت می کشیدن و می اومدن و می خوندن و پیغام می ذاشتن واقعا ممنونم.....تا اطلاع ثانوی...بای 

 

 

Hesita


 


 

 

شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧

 


نمی فهمم چرا؟!


 

 

 

...
...
یک: روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم و منتظر شروع شدن افتتاحیه ی المپیکم
..
دو:با اینکه از پنج صبح بیدارم و خسته و چشمام و به زور باز نگه داشتم دارم کانال ها رو اینور و اونور می کنم تا ببینم بالاخره این افتتاحیه از چه کانالی پخش می شه
..
سه: خب پیداش می کنم و همینطور که دارم به صدای نخراشیده ی این گزارشگر دبی اسپورت_استغفرا..._ گوش میدم از طریق پیکچر تو پیکچر اون پایین صفحه شبکه سه رو هم دارم...خودمم نمی دونم چرا
..
چهار: تو این هیرو ویر بابا کلید کرده بریم بیرون امروز عصر و من اصلا حال ندارم و با گفتن من هیچ جا حال ندارم بیام همه رو خلاص می کنم
..
پنج: جشن افتتاحیه که شروع می شه کلی کیف می کنم و از طرفی فکر می کنم که ای کاش به دعوت رسمی ِ .... جواب مثبت داده بودیم و الان مفت و مجانی تو استادیوم بیجینگ یا همون پکن بودیم
..
شش: یاد مامان بزرگ میفتم که صبح رفته بودم سر خاکش و دلم می گیره....خب حق داشتیم دعوت و رد کنیم
..
هفت: یهو بابا رو می بینم که لباس پوشیده و داره میره جایی کار داره...از جلوم رد می شه و حسین که مثل مرغ پرکنده داره بال بال می زنه اما مجبوره بره....جرات داری بگو می خوام این و بشینم ببینم...طفلکی بابا چیزی نمی گه ها اما خب شاکی میشه تو دلش...به حسین دلداری می دم که خیلی هم باحال نیست برو...خودشم به خودش دلداری می ده که آره بعدا از تو اخبار می بینم
..
هشت: تو کف تکنولوژی افتتاحیه ام و اون عظمتی که اون همه شکوه رو می سازه
..
نه: مامان یهو میاد با یه ظرف ذغال اخته تو دستش، می شینه و با خنده می گه اگه یهو برقاشون بره چیکار می کنن
..
ده: یاد زمان جنگ و آژیر قرمز میفتم ... نگاش می کنم، می خندم و میگم حتما موتور برق قوی دارن..یا می تونن از ایران قرض کنن
..
یازده: خب کانال سه داره خیابانی و نشون میده و من نمی فهمم که چی داره می گه اما داره به زور تایم و پر می کنه که رقص و آواز اینا تموم بشه
..
دوازده: یکی اس ام اس میزنه که این عزت*** داره افتتاحیه رو شهید می کنه و من به این فکر میکنم که به غیر از اون خانومه که از همه پوشش نامناسب تری داشت و در حال انجام حرکات موزون بود و عزت یه لحظه یادش رفته بود که باید بشینه و سانسورش کنه!! بقیه ی جاها خوب از عهده ی این براومد که نذاره مردم ایران دچار فسادو تباهی بشن و چشمشون به این مسایل غیر اخلاقی و شرعی و عرفی و ....باز بشه! آفرین
..
سیزده: آسمون شهر پکن تو آتیشه از بس ترقه در کردن و من به ترقه هایی که تو جشنهای ایران دّر میشه ! فکر می کنم..نمی دونم چرا
..
چهارده: اما خب از انصاف که نگذریم عزت ایندفعه خیلی از خودش اغماض نشون داد و بعضی از خانوما رو که از زانو به پایینشون فقط معلوم بود و سانسور نکرد، دستت درد نکنه
..
پانزده: خب وقت رژه رفتن تیمهای کشورهای مختلف می شه و عزت کلا دیگه فقط داره خیابانی نشون میده چون دور تا دور زمین این ضعیفه ها مشغول نرمش کردن ! هستند...اما من همچنان کانال سه رو نگه داشتم ببینم رژه ی تیم ایران و نشون میده یا نه..نمی دونم چرا
..
شانزده: هر چی تیم دارغوز آباده داره اول میاد من نمی دونم حکمتش چیه و به چه ترتیبی میان اما زیادم برام مهم نیست ... خوبیش اینه که با مامان با ظرف ذغال اخته اش نشستیم و مامان داره به اسمهاو لباسای بعضی از اینا می خنده
..
هفده: مامان میگه وااااااااااااا این زنه که حداقل دویست کیلو وزن داره این دیگه چه جور ورزشکاریه...بعد خودش با خنده اضافه می کنه حتما ورزش ِ بخور و بشین!...می خندم
..
هجده:به مامان می گم کاش خاله اینا اومده بودن ما یه کم دور هم الکی می خندیدیم به اینا...مامان هنوز داره از اسم یک کشور ریسه میره از خنده
..
نوزده: بعد از وارد شدن چند تا تیم آفریقایی و جزایر دورغوز آباد و ده دوازده تا کشور که من اسماشونم نشنیدم تاحالا مامان جدی می شه و میگه :راستی این زنا با این هیکلاشون چه ورزشی می کنن؟! می گم: چه می دونم حتما وزنه برداری یا کشتی یا جودو...شایدم نگهشون میدارن یه جاهایی مثل کشتی کج می برنشون بالا از بالای میله ها پرت می کنن رو سر حریف که له بشه....البته واضح و مبرهنه که در این مورد آخر شوخی کردم...و باز مامان غش می کنه از خنده...لبخند میزنم
..
بیست: هنوز خیابانی داره پخش می شه
احتمالا اطلاعات خوبی داره می ده...اما حوصله ندارم بشنوم...این عربه هم که ما رو کر کرد...نمی ذاره هیچی بشنویم همش حرف میزنه هرچند وقت یه بارم اون زیر مینویسن...به قول سوده زیر نویس می کنن...که چند میلیون دلار دادن که افتتاحیه رو پخش کنن...دارندگی و برازندگی
..
بیست و یک: هر کشوری یک سفیری چیزی با زن و بچه و فک و فامیلش و داره که برای
ورزشکاراشون دست تکون بده حتی بعضی روسای جمهور و زناشون هم هستن مثل همین بوش خودمون!و من منتظرم ببینم که از طرف ایران اونا رفتن یا نه
..
بیست و دو: هر کشوری یک لباسی که نماد اوناست یا یه جورایی جالب یا شیکه پوشیده و من با این سابقه ی فرهنگی و تاریخی ایران منتظرم ببینم ایرانیا چه شکلی رفتن!البته اینطوری هم نیست که همه ی کشورها جور خاصی لباس پوشیده باشن..تازه بعضیا لنگ یا لباس سرخپوستی و اینا پوشیدن اما خب من توقع دارم ایرانیا خیلی باحال باشن...نمی دونم چرا
..
بیست و سه: خیلی اهل ریز شدن تو این مسایل نیستم اما پیرو بحث هایی که با حسین داشتم قبل از شروع افتتاحیه امروز رو دنده ی گیر دادنم...اصلا هم نمی دونم چرا
..
بیست و چهار: تیم ایران وارد میشه...عزت نشونشون نمی ده چون هنوز اون ضعیفه ها اون پشت مشغول حرکات موزونن اما تو یه لحظه یه صحنه روعزت شکار میکنه که توش به نظر مردم ایران میاد که اونجا خانومها و آقایون جدا هستن! و نشونش می ده... و باز خیابانی
..
بیست و پنج: مامان میگه بیچاره این دخترا خسته شدن از بس اون پشت بالا پایین پریدن اونم با این چکمه های پاشنه بلند...راست می گه آخه بعضیاشون وسط اون حرکات موزون می ایستادن و نفس تازه می کردن
..
بیست و شش: ایرانیا میان...نمی دونم چند تان اما تعدادشون خیلی کمه...با اون لباسای سبز بدرنگ...مثل بقیه شنگول نیستن...نمی دونم چرا
..
بیست و هفت: نمی دونم این لباس تیم ایران نماد چیه...کلی با مامان بحث می کنم که ما اینهمه مدل لباس قومیت های مختلف و تو ایران داریم...یکیش همین گیلکی!!...مامان می خنده...چرا این و پوشیدن...می گفتن ماها جمع شیم چند دست لباس درست درمون بخریم یا بدوزیم براشون...یاد موشک های عمل کرده و نکرده ی رزمایش فلان و بهمان میفتم...نمی دونم چرا
..
بیست و هشت:نگران می شم... یه لحظه سکوت...و منتظر می مونم تیم ایران رد بشه که تا آخرین نفرشون و ببینم...خب خیالم راحت میشه...یه نفس از راحتی می کشم...مامان می گه چیه؟...میگم هیچی ترسیدم مبادا رو لباساشون عکس انرژی هسته یی چسبونده باشن و پشت لباساشون نوشته باشن: انرژی هسته یی حق مسلم ماست!!!...مامان می خنده...می گه مگه حق مسلم ما نیست؟!...منم می خندم...باز تو دلم می گم دمتون گرم تا این حد آبرومون و نبردین هرچند.....تو دلم اما غصه می خورم...نمی دونم چرا
..
بیست و نه: هیچ کس برای ایرانیا دست تکون نمی ده..نمی دونم چرا
..
سی: ......... ما همچنان نگاه می کنیم شاید یه کسی دلش سوخت و دست تکون داد...اما نه انگار خبری نیست...انگار هیچکس نیست...نمی دونم چرا
..
سی و یک: می گم مامان پاشو زنگ بزن ببین کجان
..
سی و دو: مامان زنگ میزنه و میبینه نشستن تو.... و دارن از تلویزیون افتتاحیه رو می بینن!!...شاخ در میارم
..
سی و سه: فکر کن تو پکن باشی و ..... هم باشی و بشینی از تلویزیون اینا رو ببینی
..
سی و چهار: تیم چند تا کشور میان رد می شن و از سفیر و رییس جمهور گرفته تا زن و بچه ی سفیر و رییس جمهور اون کشور و.... همه اونجان و دارن دست تکون میدن
..
سی و پنج: به مامان میگه آخه به ما فقط یک دعوت نامه دادن اونم فقط و فقط برای خود ِ .... حتی به ما هم ندادن که بریم!!...اونم تنها رفته...شاخام بلند تر میشن.....البته من توقع ندارم که رییس جمهور ما و خانومشم دعوت کنن...نمی دونم چرا!...اما دیگه آخه .........و بازم غصه می خورم...یعنی که چی این رفتار؟
..
سی و شش: به مامان می گم باور کن اگه روابط چین و ایران تیره نمی شد همین یه دعوت نامه رو هم نمی دادن!...مامان نمی خنده...نگام می کنه...غصه می خوره تو دلش...مثل من
..
سی و هفت: تو دلم می گم خدا رو شکر نرفتیم چین اونجا خیلی حرص می خوردم اگه نمی رفتم واسه افتتاحیه...هرچند برای تمام روزای بعدش بلیط بود....خیابانی هنوز داره نمی دونم چی چی و تفسیر میکنه...اونم خسته شده اما فکر کنم پشت صحنه دارن تو تلویزیونشون یه چیزایی و نشون می دن چون مهمونای خیابانی و خودش هر چند وقت یه بار بر می گردن و یه جایی و نگاه میکنن...آخ یادم رفته بود دیدن اینا برای مردم ما حرامه
..
سی و هشت: آمریکا هم که طبق عادت انگار لشکر کشی کرده....این گزارشگر عربه یه رقمی میگه فکر کنم به فارسی میشه پانصدو خورده یی ورزشکار...کف می کنم...و بوش و زنش یه ساعت دست تکون میدن....چند دقیقه طول میکشه تا لشکر آمریکا از جلوی دوربین رد بشه...البته چندتا کشور دیگه هم بودن که تعداد ورزشکاراشون زیاد بود...مثل ایتالیا که خیلی دوسش دارم و البته آلمان که جای خود دارد...همون کشورهای معلوم الحال دیگه
!!!
..
سی و نه: کم کم کشورها تموم میشن...همه از غرب و شرق و سیاه و سفید و زشت و زیبا و لاغر و چاق و کوتاه و بلند میان رد می شن....آخراشه دیگه
..
چهل: بابا و حسین از بیرون اومدن
..
چهل و یک: به بچه گربه ی حیاط پشتی سر میزنم....فارغ از همه چیز، تو جای همیشگیش خوابیده...چایی میریزم میارم با شیرینی..نمی دونم چرا
..
چهل و دو: می گم چرا ما ایرانیا با اون همه شکوه و عظمت و اینهمه دبدبه و کبکبه نمی تونیم قهرمانی یه تیممون و تو لیگ برتر فوتبال طوری برگزار کنیم که یه کم آدم احساس کنه که حسی به نام هیجان هم در زندگی وجود داره؟!..اونوقت اینا اینقدر برای این چیزا وقت و انرژی میذارن...نه واقعا چرا؟
..
چهل و سه: یاد فشفشه های قهرمانی تیمامون تو لیگ برتر می افتم
نکته مهم: من ده سال بیشتره که دیگه اصلا فوتبالی نیستم
..
چهل و چهار: بابا به مسخره می گه: وای وای وای چقدر این درد بزرگیه که نمی تونن اینجوری جشن برگزار کنن...حسین با چشمک و لحن شوخی جدی میگه: آخه ما ایرانیا خیلی کارای مهمتر داریم..اینا در شان ما نیست که بریم دست تکون بدیم و ترقه در کنیم...تازه بیت المال هم هست....لبخند تلخی میزنم...یاد یه کلیپ مبایل می افتم که با لهجه ی خوشگل اصفهانی می گفت: اینا در شان شوما نیستندا...خنده ام یه کم شیرین میشه...یه شیرینی نخودچی می خورم
..
چهل و پنج: به بابا می گم: نه، این کوچیک کوچیکشه...بابا نگام می کنه...فکر کنم داره فکر میکنه..نمی دونم چرا
..
چهل و شش: مامان میگه اگه یه وقت بخوان المپیک و تو ایران بندازن چه خاکی باید به سرمون بریزیم
..
چهل و هفت: همیشه از این حرفای شوخی و جدی مامانم که خیلی اهل این چیزا نیست روحم شاد میشه...عشق می کنم...خنده ام میگیره
..
چهل و هشت: میگم مامان نگران نباش المپیک و تو ایران نمیندازن....احساس می کنم خیالش راحت میشه
میگه : چرا...می گم : خب دیگه
..
چهل و نه: جای خالم خالیه یه کم با نمک بخنده روحمون شاد بشه
..
پنجاه: افتتاحیه تموم میشه و مشعل روشن میشه...می گم یادش بخیر مشعل و که داشتن امسال از یونان حرکت می دادن برای رسیدن به چین ما اونجا بودیم
..
پنجاه و یک: مامان داره با .... پای تلفن صحبت می کنه...می گه که اونا میگن که کاش اومده بودین
..
پنجاه و دو: خسته از رو مبل بلند می شم میرم تو اتاقم ... یه سری کار دارم انجام میدم تا ساعت نه و نیم
..
پنجاه و سه: رو تختم خوابم میبره ... تو استادیوم پکن هستم...تمام جشنا رو میبینم از نزدیک...تازه خیلی بهترش و!!...جالبه....ساعت دو و نیم از خواب می پرم...مسواک میزنم و دیگه خوابم نمی بره...اینایی که تا اینجا نوشتم عین مورچه تو ذهنم رژه میره
..
پنجاه و چهار: می شینم پای کامی جون و اینا رو می نویسمو البته خیلیاشو نمی نویسم چون هم حوصله ندارم هم بهتره که ننویسم...ساعت هم چهار و پنجاه و دو دقیقه ی بامداد شنبه نوزدهم مردادماهه و امروز کلی کار دارم
..
پنجاه و پنج: الانم با اجازه کم کم برم
..
..
صبح بخیر
..
..
..
***
منظوراز عزت، عزت ا... ضرغامی مدیر محترم صدا و سیما می باشد که بردن نام ایشان در بین دوستان کنایه از کل مطالب و سیستم ها و اعمال مربوط به صدا و سیما می باشد و منظور اشاره به فرد یا شخص نیست

 

 

Hesita


 


 

 

سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧

 


برای مادرم...


 

 

 

...
...
نمی خوام مثل همه و همیشه
شعر بنویسم در مدحت
و تشکر کنم از چیزهایی که
زبان از تشکر کردنشون هم قاصره
...
من و ببخش اگر ارزش این روز بزرگ رو
در حد کلمات پایین میارم
تا بتونم احساسم و بیان کنم
اما می خوام بدونی
نه فقط در این روز
که
تمام روزهایی که به پای من نشستی
و زیبایی و جوانی و تمام توانت و مصرف کردی
تا من بشم اینی که هستم
هرچند که به اندازه ی تلاش تو خوب نبودم
و شب هایی که به خاطر تب من تا صبح نشستی
اون شبایی که از وزن من که در بدن تو بودم و رشد می کردم
نمی تونستی بخوابی
یا اون زمان که شبی چند بار بیدار می شدم و از تو شیره ی جونت و می خواستم
و نمیذاشتم که آروم بخوابی
یا سحرهایی که با تمام خستگیت
بیدار می شدی تا من بی سحری روزه نگیرم
و خیلی لحظه های دیگه یی که من درکش نکردم و
نفهمیدم و تو فقط خودت می دونی و خدا
در یادآوری تمام این روزا
هرچند به زبون نیاوردم
اما قدر تورو می دونم
و مدیونتم
بابت چیزی که هستم
چیزهایی که دارم
...
...
من به خاطر زندگیم
و سلامتیم
و خوشبختیم
مدیون توام
مادر قشنگم
...
...
خیلی دوستت دارم

 

 

Hesita


 


 

 

چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧

 


جنبه داری این پست و بخونی؟


 

 

 

...
...
ظرفیت هرکس
نه به اندازه ی حجم عضلات و پیکر اوست
نه به اندازه ی پول توی جیب هایش
نه حساب بانکیش
نه تعداد مدارک تحصیلی و میزان سوادش
نه سالهای عمرش
نه میزان تجربیاتش
نه عناوین
و نه القابش
نه تعداد دوست و رفیق و جان نثارش
نه قدرت
و نه امکاناتش
...
...
اینها هم بی تاثیر نیست
...
...
اما اگر می خواهی بدانی
جنبه و ظرفیت من چقدر است
میزان صبر و ادب و آرامشم را
و میزان پذیرش منطقم را
وقتی از دست تو عصبانی می شوم
یا وقتی شاکیم
بسنج
...
...

 

 

Hesita


 


 

 

جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 


برای من و تو و آنها که فکر می کنیم ماندگاریم...


 

 

 

...
...
ارزش دنیا
و
بی ارزشی دنیا رو
وقتی بهتر می تونی درک کنی
که مادر بزرگت
که زمانی واسه خودش کسی بوده
و حالا از کمر به پایین فلجه
ساعت 4 صبح
بخواد از تختش بیاد پایین
و چایی بیاره برای کسی که
اومده دیدنش
در حالیکه سالها پیش مرده
!!!
...
...
ساعت 4 و 30 دقیقۀ بامداد جمعه
20 اردیبهشت
1387
...
...
پ.ن 1: تا آخرین لحظه هم اصرار می کرد که زشته چایی براش نذاشتی...اگه حوصله نداری من بیام دم کنم!... وقتی از صدای پرستار بیدار شدم و رفتم کمکش و برگشتم بالا...خونه رو یه جور دیگه می دیدم...حس می کردم بی ارزشی تمام چیزهایی که وجود دارند و یک عمر خودمون و برای بدست آوردنشون می کشیم!رو درک می کنم...حس کردم که چقدر ضعیفیم و شکننده...حس کردم چقدر حرف برای گفتن دارم...و چقدر حرف برای شنیدن هست..گاهی می گم کاش بعضی چیزا رو درک نمی کردم و اونوقت به قول دکتر شریعتی راحت و بی خیال زندگی می کردم و خوشبخت!!!...گاهی هم می گم کاش زودتر درک می کردم و این حسها همیشه باقی می موندند...نمی دونم تو این لحظه ها پر از حسهای متضادم........نمی تونم بگم دقیقا چی حس کردم....فقط موج عظیمی از درک ها بود که من و در بر می گرفت...یه جوریم
...
...
...
پ.ن 2:رفتم تو تراس اتاقم...زیر ابرهای سیاه و با عظمت و زیبا...صدای مناجات پرنده ها و اون هوای بهشتی صبح...و نسیم بهار وآسمان گرگ و میش و.....گفتگو می کنم و جوابهام رو تو دلم می شنوم...گاهی بعضی لحظات زندگی چقدر با ارزش می شن...اونقدر که حاضر نیستی تموم بشن...اونقدر که حاضری زندگیت و برای درک کردنشون بدی...چقدر دنیا عجیبه و ساده و ما چقدر ساده ایم و عجیب...

 

 

Hesita


 


 

 

پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧

 


سلام


 

 

 

...
...
حال و هوای این روزای آسمون
...
عین حال و هوای این روزا و ماه های منه!!!
...
...
وقتی آسمون با این بزرگیش
با این صبرش و عظمتش
دلش می گیره و خل بازی می کنه
...
...
وقتی درختا و برگا رو پرت می کنه اینور اونور و داد و بیداد راه میندازه
...
...
از من چه توقعی هست؟!
...
...
منم گاهی دلم می خواد مثل آسمون داد بزنم و گریه کنم
ببارم و صدای هق هقم و همه بشنون
شاید خدا هم شنید
...
...
خوش به حال آسمون که به خدا نزدیکتره

خودم و نمی دونم

اما
اوووووووه
می دونی از زمین تا آسمون خدا چقققققددددرررر راهه؟!
...
...

...
۵شنبه
۲۹ فروردین ۱۳۸۷

۱۱ شب

تهران

 

 

Hesita


 


 

 

یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦

 


سال نو اومد زمستون و بهار کرد...


 

 

 

...

...

یک ماه مسافرتم

حلالم کنید

دلم یه جوریه

...

...

راستی سال نو  بر  تو دوست عزیزم مبارک باشه

...

...

 

 

Hesita


 


 

 

جمعه ٥ بهمن ،۱۳۸٦

 


 


 

 

 

...

...

خدای عزيز!

فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد.

می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه

 الان تو خدايی، نمی‌زنم!

...

...

 

 

Hesita


 


 

 

جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦

 


برف...


 

 

 

له می شویم ما آدمها

زیر پای غرور یکدیگر

همچنان دانه های برف

زیر غرور پر طمطراق ماشینها

...

...

ذوب می شویم ما آدمها

در وجود گرم آدمی دیگر

همچنان دانه های برف

در وجود گرم آفتاب

...

...

و مفهوم می بخشیم ما آدمها

به رنگهای زندگی یکدیگر

اگر سپید باشیم و خالص

همچون دانه های برف

که به رنگهای دنیای ما زندگی می بخشند

بی منت

...

...

و ذوب می شوند

و فراموش می شوند

...

...

 

 

Hesita


 

 


 

 

 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

 

 

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك